تبليغاتX
نمی دونم چرا می دونم!!!
   تقریبا از یه هفته پیش شروع کردن به تعلیقی زدن برای بچه هایی که توی سخنرانی صفار هرندی شلوغ کرده بودن، همین کار خودشا کرد و باعث شد روز دانشجو بر خلاف اون چیزی که هممون تصور می کردیم خیلی آروم برگزار بشه! 

    صبح زود دیدم یکی در میون دست بچه ها گل دادن ، قیافه ی نگهبانی موقع گل دادن به بچه ها دیدنی بود ، اکراه و در عین حال ترس و تردید توی صورتشون داد می زد ، تا ظهر خبری نبود ، از حدود ساعت ۲ کم کم بچه ها توی دسته های ۵، ۶ نفری جمع شدن ، همه به هم مشکوک نگاه می کردن و مشکوک تر از همه نگهبانی بود که بیش تر از همیشه توی دانشگاه به چشم می خورد، خبر از دانشگاه تهران که شلوغ شده ، باعث شده بود که بچه ها انرژی بگیرن و شروع کنن، با شعر یار دبستانی من شروع شد ، کم کم تعداد زیاد تر شد و صدا رفت بالا، نگهبانی حسابی ترسیده بود و مدام از بچه ها خواهش می کرد که بس کنید ولی هیچ کس گوش نمی داد ، بچه ها شروع کردن به حرکت به سمت دانشکده های دیگه ، نگهبانی هم کم نیاورد و شروع کرد به عکس انداختن از بچه ها ، خیلی زود همه متفرق شدن و همه چیز تموم شد ، انگار نه انگار که اصلا روز ، روز دانشجو بود ،حتی همایشی که قرار بود به مناسبت این روز درمورد جنگ نرم برامون بذارن لغو شد. بر خلاف دانشگاه ما که همه چیز اینقدر آروم بود ، دانشگاه تهران حسابی جبران کرد.

        می دونین ، وقتی خبر تعلیقی بچه ها را توی خبر نامه دانشگاه دیدم ، خیلی ناراحت شدم ، بد تر از همه اینکه خود این بچه ها از تعلیق خودشون بی خبر بودن ، نمی دونم ولی انگار همین باعث سرد شدن همه شد، وقتی آدم می بینه برای رسیدن یکی به بالا ، داره زندگیشا می ذاره و وقتی می بینه اون آدم خودشا اینجوری داره می کشه کنارو پشتشا خالی میکنه و به فکر خودشو خونواده ی خودشده. وقتی میبینه هیچ حمایتی از اون نمی کنه ، فکر می کنم حق داشته باشه که ریسک اخراجی و تعلیقا قبول نکنه.می دونم که این تظاهرات و اعتراض هدفش واقعا بالا تر از اعتراض به یه انتخابات یا حمایت از یه آدمه ، می دونم که توی جامعه جنگ ، جنگ اندیشه هاست ولی می ترسم از این که جنگی که اون بالا اتفاق افتاده  درگیریه خونوادگیه باشه نه جنگ اندیشه . این ترسناکه چون داره باجون همه ی  ما بازی می کنه. من واقعا نمی دونم که چه سیاستی پشت این ماجرا خوابیده ، ولی مطمئنم که یه سری باید جونشونا پای این سیاست بدن ، فقط امیدوارم آخرش مثل انقلاب۵۷ از چاله به چاه افتاده نشیم، چون این چاله ای که فعلا توش تشریف داریم خیلی بزرگ تر از یه چاهه!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 13:45 توسط ندا |

    پس از گذشت دو هفته از حضور صفارهرندی، وزیر سابق فرهنگ و ارشاد اسلامی در دانشگاه تربیت معلم تهران و هم چنین در آستانه‌ی شانزده آذر، موج جدید احضار دانشجویان این دانشگاه به كمیته انضباطی خبر از تلاش برای تصفیه فعالان دانشجویی دارد.
    به گزارش خبرنامه امیرکبیر در هفته ی گذشته بیش از بیست تن از دانشجویان دانشگاه تربیت معلم كه اعضای انجمن اسلامی را نیز در بر می گیرند به كمیته ی انضباطی احضار شدند. بهروز علوی، محمد قدس، سینا حسینی، صدرا بلوكی، امجد صالحی، علی قائدنیا، عظیم متین، زهره حسین ن‍ژاد، راضیه وفا نژاد، هادی بیتش و فاروق معروفی و چند دانشجوی دیگر جزو احضار شدگان به كمیته ی انضباطی هستند.
    این در حالی است كه از ابتدای سال تحصیلی شدید تاكنون بیش از پنجاه تن از دانشجویان به كمیته انضباطی احضار شده اند.
     لازم به ذكر است كه در میان احضار شدگان دانشجویانی مانند محمد قدس، حمزه جوانمرد، بهروز علوی و صدرا بلوكی و... به چشم می خورند  كه در ماه های اخیر و در پی حوادث بعد از انتخابات هر كدام به احكام منع موقت از تحصیل از یك تا دو ترم محكوم شده بودند.
     موج جدید احضار ها در دانشگاه های كشور خبر از موج جدید سركوب فعالان دانشجویی می دهد كه در آستانه ی شانزده آذر روز به روز افزایش یافته است.
      لازم به یادآوری است چندی پیش صفارهرندی در چندین دانشگاه حضور یافت تا مسئولین امنیتی کشور بتوانند شرایط اعتراضی در دانشگاه ها را بررسی کنند.
      گرچه حضور صفار در تمامی دانشگاه ها با اعتراض گسترده دانشجویان همراه شد اما تریبون ها و سایت های سپاهی و دولتی همچون خبرگزاری های فارس و ایرنا در مخابره گزارش حضور صفار هرندی اعلام می کردند که "تنها اعتراض های کوچکی نسبت به صفارهرندی صورت گرفت و صفار سخنان خود را به خوبی به پایان رساند."
     اما اکنون پس از کمتر 2 ماه کمیته های انضباطی دانشگاه هایی که صفار هرندی در آنها به سخنرانی پرداخته است، دانشجویان معترض را با احکام محرومیت از تحصیل مواجه می کنند تا خشم و درماندگی کودتاچیان نسبت به اعتراضات دانشجویان مشخص شود.
 

خبر نامه ی امیر کبیر ---->    http://www.autnews.es/node/4565

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 19:54 توسط ندا |

شاید این روز ها بیشتر از گذشته موضوع روانشناسی زندانیان را می شنویم ، هر چند ساده به نظر می آید و یا شاید برای بعضی ها خیلی جدی نباشد که فردی چند ماه یا چند سال را در آن بگذراند ولی تاثیرات بسیار عمیقی به همراه دارد ، در حقیقت یکی از مهم ترین مسائلی که بعد از جنگ جهانی اول پیش روی جامعه ی روانشناسی قرار گرفت بیماریی به نام "سندروم سیم خاردار " بود ، یا همان نشانه های رو حیی که در زندگی فرد زندانی طی مدت حبس و حتی بعد از آن ظاهر می شود. در زندان آنچه که سوزناک است درد جسم نیست ، بلکه درد روح است . از نظر روانشناسی واکنش های روحی زندان را به سه قسمت تقسیم می کنند ، مرحله اول همراه با شوک و تکان روحی است ، وقتی زندگی عادی فردی را از او بگیریم این شوک و تکان طبیعی است حتی این حالت می تواند قبل از دستگیری هم برای او رخ دهد ، در این مرحله فرد از مرگ هراسی ندارد و فکر خودکشی برای مدت کوتاهی هم که شده به سرش می زند ، مرحله دوم مرحله مرگ احساسات است ، این حالت ، واکنشی است دفاعی که زندانی در برابر شکنجه و مرگی که هر روز و هر لحظه می بیند از خود بروز می دهد و آن را همچون غلافی به دور خود می پیچد ، این کرختی احساس ناشی از گرسنگی و خستگی هم می تواند باشد ، در این مرحله زندانی به جایی می رسد که حتی می تواند با چشمانی باز و بدون هیچ گونه احساس بدی صحنه شکنجه شدن دوستش را هم ببیند، ولی گاهی فشار روحی به حدی می رسد که حتی این احساسات کند شده را هم به هیجان می آورد ، در این جاست که زندانی حال را رها کرده و به گذشته چنگ می زند ، و گاهی تمام این ترس و خستگی و نا امیدی را تصویری از معشوق ، مذهب ، و یا حتی صحنه کوتاه یک غروب آرام می کند ، آرزوها در خواب بر آورده می شوند و وقتی زندانی بیدار می گردد، این تضاد و تعارض خواب و بیداری برایش سخت سنگین است . گفته شده که نباید زندانیان را با خیالات واهی مشغول کنیم به ویژه اگر این تصورات با شرایط واقعی زندان تفاوت زیادی داشته باشند چون مسلما صدمات زیادی به فرد می زند، ولی با این این حال زندانی باید بداند که همیشه کسی منتظر اوست پدری، مادری، همسری ، و یا حتی خدایی . و همه ی این ها انتظار دارند که او این رنج را با غرور تحمل کند نه با مکافات ، هر کسی باید بداند که خود مسول سرنوشت خود است گاهی باید آن را بسازد ، گاهی باید به آن بیندیشد و از زیبایی آن خوشحال باشد و گاهی باید آن را بپذیرد و بداند که او در پذیرش آن رنج یکتا و یگانه است و کسی جز او نمی تواند این بار را به مقصد برساند. در شرایط سخت زندان هنوز هم یک آزادی برای فرد باقی می ماند ، آزادی این که گرایش و رفتار خود را در برابر این رنج انتخاب کند ، و فرد در نهایت تاثیر پذیرفته ی همین گرایش است ، پس در نهایت چیزی می شود که خودش خواسته ونه تاثیر گرفته از زندان. همه چیز را می تواند تحمل کند و به گفته گوته: "هرکس چرائی در زندگی دارد با هر چگونه ای خواهد ساخت." در نهایت مرحله سوم که به روانشناسی فرد بعد از آزادی نظر دارد . این مرحله یکی از مهم ترین مراحل در کمک به او برای بازگشت به زندگی عادی است. گاهی افراد بعد از آن که فشار و حصار زندان یک مرتبه برداشته می شود به جای ستمدیده "نقشی که در زندان داشته اند" ، نقش ستمگر را به خود می گیرند و خود را مجاز می دانند که بی حد به دیگران ظلم کنند. گاهی از فرد به درستی استقبال و یا حمایت نمی شود و در اینجاست که اصطلاحا می گوییم زندانی دچار تلخی زندگی می شود ، گاهی هم زندانی که احساس می کرده در زندان نهایت درد را متحمل شده تازه می فهمد که درد نهایت ندارد و باید هنوز هم که هنوز است با آن زندگی کند مثلابعد از آزادی می فهمدکه کسی را که به خاطرش رنج زندان را به جان خرید ،مرده است!

    مسلما نتایج استفاده از زندان در دستگاههای قضایی جهان آن هدفی نیست که با آن زندان تاسیس شد. زندان با هدف اصلاح افراد به منظور تبدیل شدن آنها به انسانهایی بهنجار برای زندگی در جامعه ای با مقررات معین ایجاد شد ولی جدا کردن افراد از جامعه و محصور کردن آنها در کنار افراد بی هنجار دیگر چطور می تواند آنها را اجتماعی کند. درصد بسیار بالایی از افراد بعد از اولین دستگیری چندین بار دیگر دست به کار های غیر قانونی می زنند و شمار متخلفین و قاتلین سابقه دار کم نیست. در حقیقت بر سر این که واقعا "زندان آری یا خیر" بحث زیاد است باشد برای بعد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 23:38 توسط ندا |

    دیشب قرار بود از ساعت ۷:۳۰ تا ۹ یک سخنرانی دو قسمتی در مورد توهم(تقلب در انتخابات )(!!!)  توسط وزیر فرهنگ (!) برای ما دانشجو های بی فرهنگ (!) در سوکت و آرامش(!)  انجام بشه که البته من شخصا هیچ صدایی از  ایشون نشنیدم که براتون بگم چی گفت فقط صدای سلام آقای با فرهنگ  اومد و جواب سلام گرم بجه ها که گفتن "ننگ ما ننگ ما .وزیر فرهنگ ما" بعد از این فقط این وسط صدای مرگ بر دیکتاور میومد و شعر یار دبستانی من( از این ور سالن) و صدای دیکتاتور واقعی موسوی و خاتمی (از اون ور سالن ). خلاصه بچه ها همه ی حنجرشونا گذاشتن تا حسابی از ایشون پذیرایی بشه .

  این وسط  نارنگی های سلف هم با کمال از خود گذشتگی نخوردن و نگه داشتن برای آخرای مراسم و دو دستی تقدیم این آقای با فرهنگ کردن . برای بر طرف شدن خشی که در نتیجه فریاد های از عمق وجود این آقا در صداش ایجاد شده بود . بچه ها دلشون سوخت و چندتا بطری آب معدنی هم هوایی دادن تا از تشنگی تلف نشه .

 

   دیگه بچه ها خسته شده بودن و می خواستن یه تنوعی ایجاد کنن .شروع کردن به "صفار باید برقصه گفتن". خلاصه هر کاری کردن نرقیصید.

 

       نزدیکا ی ساعت ۹ بود و از اونجایی که همه احساس کردیم ساعت این آقا ممکنه خوابش برده باشه  بچه ها تصمیم گرفتن با لنگه کفش پایان مراسم رو به ایشون گوشزد کنن و یه خداحافظی به یاد موندنی با جملات صمیمانه ای نظیر " صفار برو گ م ش و " .

 اتوبوسای دانشگاه هم از دست بچه های پر از انرژی در امان نموندن.    

    چند روز پیش هم انتخابات شورای صنفی بود که ما نمی دونستیم قرار شده کسی نره رای بده که باطل بشه ُ ولی از اونجای که از رای دادن دل خوشی نداشتیم نرفتیم . همه به دست و پا اوفتاده بودن که تورو خدا بیاید رای بدین وگرنه باطل می شه .کسی نرفت ولی نمی دونم چی شد که باطل نشد. شما میدونین؟ اصلا فکر بد نکنیداااااااا... .! چون خبر نامه ی دانشگاه اعلام کرد که هیچ گونه تخلفی در این زمینه صورت نگرفته (!) و انتخابات در سلامت کامل (!) مثل همه ی انتخابات کشوری (؟!)انجتام شده.

       

اینم عکس درگیری کوچیکی که اول مراسم پیش اومد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 12:18 توسط |

اردوی ۵شنبه: سعد آباد

     از طرف دانشگاه اردویی برای سعد آباد گذاشتند، منم برای روز تولد به عنوان کادو ی خودم به خودم ،توی این اردو شرکت کردم. تعریف آنجا را زیاد شنیده بودم ، ولی شنیدن کی بود مانند دیدن ؟! باغی که کاخ ها در آن قرار داشتند خیلی زیبا بود ، آنقدر که من ترجیح دادم به جای گوش دادن به موزیک اون هم با هندز فری ، اون زیبایی رو تماشا کنم، تا اولین کاخی که دیدن کردیم کلی راه بود، اول دروازه ای بود و بعد یک حوض لاجوردی که شیری غران و با ابهت در وسط آن نعره می کشید ،وزن چراغ ها ی اطراف را چهار شیر تحمل می کردند نمای خارجی کاخ کمی تخریب شده بود ، به خصوص اطراف پنجره ها ،در داخل کاخ از همه بیشتر تقارن من رو مجذوب خودش کرده بود ، همه چیز در تقارن خلاصه می شد از طرح روی در ها گرفته تا مجسمه ها و چیدمان مبلمان ، فرش هایی زیبا که بروی برخی از آن ها نام پهلوی بافته شده بود . اگر خوب نگاه می کردی در هر شیی تصویری از آن شیر غران می یافتی دستگیره ها مانند دم و گاهی پای شیر بودند ، پایه مبل ها مانند پاهای شیر با استقامت و تصویر رو ی در ها از شاهنامه گرفته شده بود . مجسمه ی بسیار زیبایی از آرش کانگیر هم در مقابل کاخ اصلی قرار داشت  . همه چیز زیبا بود و من احساسی شبیه غرور می کردم و قتی بر روی آن سنگفرش ها قدم بر می داشتم  و زیبا تر از همه این که در میان این همه تازگی من اصلا احساس غریبی نمی کردم ،انگار سال ها بود که آن جا را دیده بودم و با آن ها زندگی کرده بودم . آن جا هم قسمتی از تاریخ ایران بود ، تاریخی که داشت فرسوده می شد ، نمی دانم کی ولی این گذشته زیبا هم همچون پاسارگاد شاید روزی از رطوبت سد نم بکشد و یا همچون اصفهان در مسیر مترو قرار گیرد . عکس های زیبایی را گرفتم ولی متاسفانه کامپیوتر اینجا اجازه ی انتقال فایل را فقط به مدیران می دهد . در اولین فرصت تصاویر را روی وب می گذارم.  به امیدی ایرانی دموکراتیک. فعلا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:9 توسط |

                                                      به نام خدا

     بعد از ۲ سال درس خوندن و درس خوندن و درس خوندن ، فکر می کنم الان یه وقت آزاد دارم برای نوشتن، برای نوشتن تمام چیز هایی که این ۲ سال جایی برای گفتنشون پیدا نمی کردم ، هرچند از این درس خوندن ناراضی نیستم  و خوشبختانه زحمتام نتیجه داد و الان یه عنوان یک دانشجو دارم می نویسم. 

      ۲۱ آبان یعنی پنج شنبه ی هفته ی گذشته تولدم بود و جاتون خالی یه جشن ۵ نفره قشنگ با دوستام گرفتم ، من معمولا هر سال روز تولدم دست به یه کار جدید  میزنم ، امسال تصمیم گرفتم که دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کنم عکسای جشن تولد بمونه برای پست بعدی الان همراهم نیست .

شرم‌تان باد ای خداوندانِ قدرت!
بس‌کنید
بس‌کنید از این همه ظلم و قساوت
بس کنید
ای نگهبانانِ آزادی
نگه‌دارانِ صلح
ای جهان را لطف‌تان تا قعرِ دوزخ رهنمون
سربِ داغ است این‌که می‌بارید بر دل‌هایِ مردم، سربِ داغ
موجِ خون است این‌که می‌رانید بر آن، کشتی‌یِ خودکامگی، موجِ خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل‌هایتان یک لحظه ساکت می‌شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وایِ مادرهایِ جان‌‌آزرده است
کاندرین شب‌هایِ وحشت، سوگواری‌می‌کنند
بشنوید این بانگِ فرزندانِ مادرمرده است
کز ستم‌هایِ شما هر گوشه زاری‌می‌کنند
بنگرید این کشت‌زاران را که مزدوران‌ِتان
روز و شب با خونِ مردم آبیاری‌می‌کنند
بنگرید این خلقِ عالم را که دندان بر جگر، بیدادِتان را بردباری‌می‌کنند
دست‌ها از دست‌ِتان ای سنگ‌چشمان بر خداست
گرچه می‌دانم
آن‌چه بیداری ندارد خوابِ مرگِ بی‌گناهان است، وجدانِ شماست
با تمامِ اشک‌های‌ام باز نومیدانه خواهش‌می‌کنم
بس‌کنید
بس‌کنید
فکرِ مادرهایِ دلواپس کنید
رحم بر این غنچه‌هایِ نازکِ نورس کنید
بس‌کنید.

دلم می خواد راجع به خیلی چیزا بنویسم ، خیلی ایده دارم ، امیدوارم بتونم ، امیدوارم با نظراتون کمکم کنید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:26 توسط |

  این روزا خیلی سر ما دو تا شلوغ شده ، تمام فکر و ذکرمون شده درس و کتاب و نکته و تست و ... ، کنکور ! از این که این قدر دیر به دیر آپ می کنیم معذرت و باید بگم که از این به بعد دیر تر هم می شه ! دیگه به بزرگی خودتون ببخشید ! ( امیدوارم این تلاشی که داریم برای کنکور می کنیم نتیجه ی خوبی داشته باشه! )

 دوستای گلم تا (راستش نمی دونم تا کی ؟! ) خدا حافظ .

-------------------

+ هنوز هم نمی دونم چرا می دونم ؛ولی خوشحالم!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:37 توسط |

هفت شهر عشق = هفت خان رستم

+من خیلی این ترکیب ، هفت شهر عشق ، رو شنیده بودم ، ولی خوب ، فقط در حد یه اسم می دونستم که چیه ، چند روز پیش یکی از دوستام برام توضیح کاملشا میل کرده بود ، آقا عجب چیزیه این هفت شهر عشق ! ،خوب بود به جاش می ذاشتن، هفت خان رستم !!! باور کنید وقتی خوندمش با تمام وجودم به جای مجنون فریاد کشیدم ، عجب بی نوایی بوده اوووووون!!! واقعانا ، ببین احساس آدما چقدر پاک بوده اون موقعا  ...

این سخن ناقص بماند و بی قرار       دل ندارم ، بی دلم ، معذور دار

 

خوب از اون موقع گفتن، دل می خواد ، از الان گفتن که دیگه دل نمی خواد ، فقط کافیه یه کمی با خالی بندیای امروزی آشنا باشی(خود کشی کردم و بیمارستانم و...) و یه چند تا لغت هم یاد بگیری !!! (عزیزم و هانی و ...)*

 + امروز یه راننده آژانس جالب به پستم خورد ، از حرف زدنش معلوم بود که آدم پریه ، شروع کرد از علم و ادب صحبت کردن ، یه بیت شعر می گفت ، دو بند نثر ، از هر دری گفت ، خلاصه کلاس اخلاق داشتم از مدرسه تا خونه ! یه تنوعی بود . هر چی بود ، بهتر از اون گوپس گوپس آهنگای بی سر و ته رپ اون دیروزی بود !!!  ولی کلا از حرفاش خوشم اومد!

 

 

-------------

* : واقعا پوزش منا بپذیرید از این که اگه توضیحاتم ناقصه ، بی تجربگی و هزار درد سر ! شما به بزرگی خودتون ببخشید!

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 20:30 توسط |

 وباران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام، من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام...

اسم وبلاگ یکی از بچه ها چقدر قشنگ بود : (فرزند اشتباه زمان )!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 18:10 توسط |

رویای زیبای من
هر شب
با رقص شعله ها میرقصید
و باد
دیوانه ی خاموشی
هر شب
نفرت انگیز ترین ترانه خود را ساز میکرد
هر شب
شمع رویا ی زیبایم را خاموش میکرد!
سال ها پیش درخیال همین شعله ها پرواز بود
حالا...
میینی؟!
دست هاشان خالیست!
و من
سال هاست
به آشفته حالی این روز ها میخندم!
به آرامش احمقانه ی ثانیه ها!
بالاخره در چندمین دقیقه ی ساعتی مبهم
او هم در برگه های حادثه نوشته خواهد شد
و ورق خواهد خورد
بگذار دعوتت کنم به سکوت.
بهتر از پریشانی جملات نیمه نیمه و
تکلم رنگ پریده و وحشت زده ی"نمی دانم"هاست!
میدانی....
اینجا دنیای حقیقت های خسته است
 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:17 توسط |

کتاب تاریخ معاصر سوم هنوز نیومده ! فکر می کنم دارن اون هم عوض* می کنن! تاریخ چقدر بی دفاست ! می دونی ، نمی گم تاریخ دروغه ،تاریخ حقیقت غیر قابل انکاره، ولی خوب همیشه همه ی حقیقتش نقل نمی شه! هر گروهی ، فقط اون قسمتی رو که به نفعشه باز گو می کنه ،دروغ نمی گن ، فقط بعضی چیزا رو بیان نمی کنن!همین! البته بگذریم که کمی * اغراق هم چاشنیه کارشونه! و همین جانب داری هاست که اصل رو از بین می بره ! یاد ضمیمه ی مجله جام جم افتادم !

-----------

*: احتمالا دارن ویرایشش می کنن ، فکر می کنم جملاتی در گذشته بیان شده و اتفاقاتی در گذشته افتاده که خیلی به مذاقشون خوش نیومده!

*: دقت کن :کمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییـ...ـی!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 14:11 توسط |

تناقض

روز ازل

قافیه های تلنبار شده

نماز گذار را دیدی

مرد روحانی ، در پوششی سیاه و سفید

چه می خواهد بگوید؟

می گویند (( چشم در برابر چشم ، دندان در برابر دندان ))

(( با این وجود به برادر دینی ات صدمه نزن ))

این تناقض است و خارج از محدوده فهم

اکنون خود را فریب می دهم تا بیاسایم

روحم را ستایش می کنم

تا از روح القدس ، روح پاک دور نمانم

ارواح مقدس به مرور در تاریکی محو می شوند...

کابوس!طناب حلقه شده دار!

محال است به بهشت راه پیدا کنی

انسانهای بد! شادمانه فریاد بکشید

و کسی را بنگرید که می گرید

روز ازل...

انبوهی از قافیه ها...

مذهب لازمه عشق است

این تناقض است و خارج از محدوده فهم...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:42 توسط |

تردیدی است بین رفتن و موندن ، می شه رفت ، به خاطر خود ، یا این که موند ، به خاطر دیگران* .

دیگران ، دیگران ، دیگران ! بزرگ ترین مشکل همینان ! به خاطرشون همه کاری باید بکنی، از خودت، از فکرت ، از زمانی که داری ، باید به خاطرشون بگذری و اونا حتی حاضر نیستن ، بهت حق بدن که حقی بخوای!!! کاش زندگی توی این زمان سه بعدی ، سه بعدش کامل بود ! کاش سه تا محورا داشت ایکس ،ایدرگ ، زِد ! تو و فکر تو و تصمیم تو ، نه ، دیگران و فکر دیگران و تصمیم دیگران !

حالم از در نظر گرفتن دیگران داره به هم می خوره ، همه ی زندگیمون روی فکر و نظر دیگران بنا شده ، من نمی خوام هم رنگ جماعت باشم ! از رسوایی می ترسونینم؟! یعنی این رسوایی از هم رنگ جماعت شدن هم بد تره؟!  مگه بعد از این که مُردیم ، دیگران هنوز مهمن؟!  خودمون از اعتقادی که اونا دارن حالمون به هم می خوره ، ولی برای اینکه هم رنگ شون بشیم ، خودمونا مثل اونا نشون می دیم ، خودمونا گم می کنیم توی سایه های غریب و از تاریکیش ، گریمون میگیره ، هر چی هم بگردیم ، دیگه سایه ی خودمونا اونجا پیدا نمی کنیم !نمی دونیم که اون سایه ها می تونن هم دیگرا خفه کنن!

من از مردن سایم نمی ترسم ، ولی از گم شدنش ، خیلی!!!!

------------

*: سو تفاهم نشه ، منظورم از دیگران ، اونایین که خیلی ازحقایق براشون روشنِ و به خاطر حفظ مقام و منصب ، انکارش می کنن !

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:6 توسط |

جنگل آينه ها به هم درشكست

و رسولاني خسته بر اين پهنه نوميد فرود آمدند

كه كتاب رسالت شان

جز سياهه آن نام ها نبود

كه شهادت را

در سرگذشت خويش

مكرر كرده بودند.

***

با دستان سوخته

غبار از چهره خورشيد سترده بودند

تا رخساره جلادان خود را در آينه هاي خاطره باز شناسند.

تا در يابند كه جلادان ايشان، همه آن پاي در زنجيرانند

كه قيام در خون تپيده اينان

چنان چون سرودي در چشم انداز آزادي آنان رسته بود، -

هم آن پاي در زنجيرانند كه، اينك!

بنگريد

تا چه گونه

بي آسمان و بي سرود

زندان خود و اينان را دوستاقباني مي كنند،

 

بنگريد!

بنگريد!

***

جنگل آينه ها به هم درشكست

و رسولاني خسته بر گستره تاريك فرود آمدند

كه فرياد درد ايشان

به هنگامي كه شكنجه بر قالبشان پوست مي دريد

چنين بود:

« - كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي ست

تا بلبل هاي بوسه بر شاخ ارغوان بسرايند.

 

شور بختان را نيكفرجام

بردگان را آزاد و

نوميدان را اميدوار خواسته ايم

تا تبار يزداني انسان

سلطنت جاويدانش را

در قلمرو خاك

باز يابد.

 

كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي ست

تا زهدان خاك

از تخمه كين

بار نبندد. »

***

جنگل آئينه فرو ريخت

و رسولان خسته به تبار شهيدان پيوستند،

و شاعران به تبار شهيدان پيوستند

چونان كبوتران آزاد پروازي كه به دست غلامان ذبح مي شوند

تا سفره اربابان را رنگين كنند.

و بدين گونه بود

كه سرود و زيبائي

زميني را كه ديگر از آن انسان نيست

بدرود كرد.

 

گوري ماند و نوحه ئي.

و انسان

جاودانه پا دربند

به زندان بندگي اندر

بماند.

(احمد شاملو)

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 0:50 توسط |

سجده نمی کنم در این زمین ، من سر فرود می آورم در فضا ؛ آنجا که هیچ جاذبه ای نیست تا پیشانی انسان را به زور به زمین بچسباند ! و آن وقت می توانم از او بپرسم که چرا تو باید آن نوشته ی زرین بر گردنت باشد ، ولی من* ، نه!!!

-----------------

*:من؟؟بی هیچ ایمانی؟؟؟ بی هیچ احساسی؟؟؟!!! شاید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

----------------

 باید آرزو کنم ؟!

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:15 توسط |

خانه از پایبست ویران است            خواجه در فکر نقش ایوان است

چیز دیگه ای نمی تونم بگم! ((خود کرده* (؟!!!!) را تدبیر نیست ))

-----------------------

*: یکی از شبکه ها می گفت ببینید شاه چه ملتی را تربیت کرد که برای حفظ کشورشون اون طور جنگیدن و خود شاه رو انداختند بیرون(هر چند یقینا نمی دونستن که از چاله با چاه می یفتند )،  در هر صورت این خطای آخر انتخابات قبلی رو می گم ، هر چی بود ، خود کرده نبود!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 22:54 توسط |

 فیلتر شکن:

                                           http://www.proxypimps.com/ 

http://www.rapidcloak.com/

http://www.fastproxy.ws/

http://hideme.de/

http://www.jeepsia.com/

http://www.agitha.info/

http://www.berbo.info/

http://www.cuppa.info

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:54 توسط |

دلم تنگ است ..از دیدار کسی می آیم , "من او را دیدم" ,او مرا ندید
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:46 توسط |

چهارشنبه 17 مرداد1386 ساعت: 13:49 توسط:شامل کل پستهايت ميشود..[عصباني]
..هي تو ..!
دينو مسلکت چيست !؟
.. يهودي يا مسيحي ..
..هه..! شايدم اسير جنس جسم خويشي..! از خاکي دختر خاک پس خاک پرستي از شدت جهل درون..!
ندانسته از روي ناداني به کمک قو يه لجبازي يا چاشنيه جهل درون به واسطه شيطان هر چه دلت ميخواهد مي نگاري بي آنکه تفکري عميق در آن داشته باشي..
عقايد کهنه و تاريخ مصرف گذشته ات فقط به درد هم کيشانت ميخورد و البته عمق بخشي به گمرهي درونت که وسعت دهد ميزان نادانيت را..
تکليف خودت روشن نما..
تو آزادي که هر سو ميخواهي بروي اما آگاه باش که اين راهي که ميروي جز’ به سامان سياهي چون زمينه بلاگفايت به جايي ختم نميشود..
..خود داني ..
 


اين چيزيه که يکي که نمي شناسمش اومده براي ما کامنت گذاشته ، اميدوارم يک بار ديگه بياد و اين پست هم بخونه ، در هر صورت بايد خدمت اين دوست عزيزمون عرض کنم که ، اول از همه من و پگاه  نه مسيحيم نه يهودي و نه... ، در هر صورت من مسيح و يهود و ...را رد نمي کنم ، چرا که اين ها هم در زمان خودشون برترين بودند ،(ولي فقط در زمان خودشون) و خاک ، کلامي که انسان به آن نام خوانده شد  (اي پسر خاک ،اي فرزند خاک ...) و به خاطر همين ما اين اسم رو انتخاب کرديم، (دختر خاک) حالا شما هر جور که دوست تعبيرش کن ، به قول خودت :شما آزادي که هر سو که مي خواهي بروي .من اعتقاد دارم به پيشرفت بشر و تحول و تغيير پس از خواندن چيزايي درست و ديدن چيزاي جديد ، و پذيرش چيزهايي که با منطق مطابقت دارن عصباني نمي شم! پس به دروغ دل نبستم و جهلِ درون، آتشم نزده .چاشنيه جهل هم براي غذايي است که مي خواهند به ياريش ، آن را به حلق ديگران ريزند نه شربتي که هر کسي از سر عقلش از  آن جرعه اي نوشد ، حريص يه نوشيدن مي شود ...!

سياهي زيباست چون سپيدي را نشان دهنده است ، سياهي صفحه ذهن کسي است که هنوز به حقيقت نرسيده ، در هر صورت توقعي بي جاست از اين که همه به حقيقت برسند ،  همون طور که گفتم بايد سياهيي باشد تا سپيدي نمايان شود و اين هم از حکمت اوست !

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:49 توسط |

این زمان ِ بیرحم
این زمانه ی گیج
چه زود چین به آئینه می دهد
و رگه های سفید بر مو
به کوری ِ چشمش
هنوز هم
ترانه های کودکانه می نویسم
خرده مگیرید
ما بزرگ شده های کوچک هستیم
با خیال هایی رقصان
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:6 توسط |

يكشنبه صبح ، مريم مجدليه براي دعا بر سر قبر عيسي كه درون غاري بود ، آمد .
ولي با تعجب ديد كه در ِ سنگي ِ غار به كنار رفته
پس با عجله نزد يوحنا و شمعون ِ‌پطرس رفته و خبر داد.
هر سه به سمت ِ قبر راه افتادند ، يوحنا كه از بقيه جلوتر بود ، به درون غار رفت ولي
جسد ِ‌ عيسي آنجا نبود . كفن ِ‌خالي ِ او آنجا بود .
سپس پطرس هم داخل شد و او نيز جسد را نديد ، فقط كفن ِ خالي و پارجه هاي سفيدي كه به دور ِ سر و صورت ِ عيسي پيچيده بودند در كناري افتاده بود .
يوحنا ميگويد : من به محض ديدن ِ كفن و غار خالي به گفته ي كتاب ِ مقدس (انجيل عهد ِ عتيق ) ايمان آوردم ، كه پيام زنده شدن مسيح را پس از مرگ داده بود . چون تا ان وقت هنوز به اين حقيقت پي نبرده بودم .
همه به خانه باز گشتند ، اما مريم مجدليه بر سر ِ قبر باز گشت و آنجا گريه كرد ، دوباره وارد غار شد و
دو فرشته با بال هاي سفيد ديد ، كه يكي بر جاي سر ِ عيسي و ديگري بر جاي پاي عيسي نشسته بودند.
فرشته ها پرسيدند :‌ مريم براي چه گريه ميكني ؟
جواب داد : جسد ِ خداوند ِ مرا از اينجا برده اند !
ناگهان ، كسي پشت ِ سر ِ مريم ظاهر شد و از او پرسيد :‌ براي چه گريه ميكني ؟ دنبال چه ميگردي ؟
مريم كه گمان ميكرد صداي باغبتن است ، گفت : اگر جسد را تو بر داشته اي بگو كجاست كه من به دنبالش برم.
صدا گفت : مريم !
مريم ، به سمت ِ صدا بر گشت و عيسي را ديد و با شادي فرياد كرد : استادا !
عيسي گفت : به من دست نزن ، چون هنوز به نزد ِ پدزم ، به بالا نرفته ام ! اما تو به همه دوستان بگو كه
من ، اكنون به نزد ِ‌پدر خود و پدر شما ؛‌ خداي خود و خداي شما بالا ميروم !
مريم همه را خبر كرد كه عيسي زنده است و من او را ديده ام !
عصر ِ آن روز همه در محلي جمع شدند و از ترس دشمنان ، درب ها را از پشت بستند .
ناگهان ،‌ عيسي در ميان آنان ظاهر شد و به آنان سلام كرد ، زخم پهلو و زخم هاي كف ِ دستش را به آنان نشان داد تا ايمانشان به زندگي مجدد ِ او قوي تر گردد
سپس رو به آنان گفت : همان طور كه پدر ، من را به ميان ِ شما فرستاد ، من نيز شما را به ميان ِ مردم ميفرستم تا هدايت كنيد .
آنگاه به ايشان دميد و گفت : روح القدس را بيابيد .
اگر گناهان ِ كسي را ببخشيد ،‌بخشوده ميشويد و اگر نبخشيد ، بخشوده نميشويد .

.

بر گرفته از

انجيل يوحنا (‌عهد جديد )

سوره 20

آيه هاي 1 تا 24

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 23:55 توسط |

واقعا تا حالا برات این سوال پیش اومده که آدم کیه ؟
خدا کیه؟
و چند نفر به خاطر پرسیدن این سوال کشته شدن؟*
از همون موقع که یه خدای واحد بوده ،به اسمش آدم می کشتن ، توی هر کشور و توی هر دین و توی هر سیاستی ، بهانشون هم اینه که ما جست و جو گر حقیقتیم ، و رسیدن به حقیقت ، نیاز داره به قاتل . و قتی هم که تاریخ نوشته بشه ، همه ی اون قتالا قهرمان اند ، به همین سادگی ، هر چی بشیتر بکشی ، موندگار تری درست مثل هیتلر ، چرا راه دور می رم ، درست مثل ... شاید اگه دور و برتا یه نگاه بندازی ، متوجه منظورم بشی . ولی متاسفانه مردم به ندرت متوجه چیزایی که جلو چشمشونه می شن . باور کن ،تو خودت ، اگه یکی ازت بپرسه مانیتور کامپیوترت ، همین مانیتوری که الان جلوته ، چه شکلیه، می تونی بگی؟!، قول می دم تا قبل از اینکه بهش یه نگاه نندازی نمی تونی بگی که دقیقا چه شکلیه ! حالا خودت بگو ، روزی چند ساعت داری بهش نگاه می کنی؟! بگذریم ، در مورد حقیقت می گفتم ، شایدم در مورد دروغ ، واقعا ، اینکه ازروی دروغ به بهانه ی حقیقت آدما رو بازی بدن ، دروغه؟! یا حقیقت؟ از کجا باید فهمید که چی درسته ، چی غلط ؟! هیچ کس از هیچی مطمئن نیست ، همه ی زندگی مون روی "آیا" و " محال " می چرخه ، برای یکی شعر مولانا (همونی که در مورد اون فیل توی اون اتاق تاریکه ) را نقل کردم ، گفت این ماله کسیه که مطمئنِ حتما یه "فیل" توی اون اتاق هست ، چی باید بهش می گفتم؟! من که خودم به جز یه احساس دلیل دیگه ای براش نداشتم! واقعا باید اون شعر پناهی و از ته دل فریاد بزنم ، " آوردی حیرونم کنی که جی بشه؟!!!!مات و پریشونم کنی که چی بشه؟!!! "
حقیقت داره حقیقتا انکار می کنه ، مرگ داره زندگی رو توی انتظار خودش زجر کش می کنه ، اگه خیام درست گفته باشه چی؟ "خیام که می گفت دوزخی خواهد بود ، / که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت ." واقعا که اندوه زاست گریه ی خاموش ، دلم به حال آدما می سوزه ، به حال خودم ، به حال ساعت ، عدادای تقویم . این عقربه ها خسته نشدن از بس این دایره رو دور زدن؟! پس چرا واینمستن؟
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت ، از اهل بهشت کرد ، یا دوزخ زشت
--------------------------------------------------------------------------------------------
* : از فیلم رمز داوینچی
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 9:59 توسط |

احساس می کنم ، به پایان رسید ه ، خودما نمی گم ، منظورم زمانِ ؛ ثانیه شمار دیگه توان جلو رفتن نداره ، به صداش گوش کردی تا حالا؟ شب ، همون موقع که دیگه خودتم نای گریه کردن نداری ، همون موقع که سر تا می ذاری رو بالش خیس از گریه  ، همون موقع که داره خوابت می بره ، همون موقع که سکوت همه جا رو پر کرده، تا حالا صداشا شنیدی؟! حتی اون دو تا عقربه بزرگ تر هم از نفس افتادن ، می دونی تا حالا چند بار اون دایره ی لعنتی رو دور زدن؟! هان؟ می دونی؟! . به زور یه روز دیگه هم گذشت ، اون تقویم روی دیوار چه گناهی کرده که باید قیافه های تکراری اون عددای تکراری تر رو تحمل کنه همیشه از یک شروع میشن ، 1 ، 2 ، 3 ، ....30 ، تا 30 میرسن و دوباره از 1 ، 1 ، 2  .....30 ،... وای !!!!!!! همین الان هم که داره ورق می خوره ، به زور آدما ست ، وگرنه خودش که دیگه نایی براش نمونده ، شاید روی عکس این ماه گیر کنه و دیگه ورق نخوره ، شایدم تا آخر آخر خودش بره ، یعنی ببرنش ! .

تکرار ، تکرار ، تکرار ، تیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاک ، چقدر دلم به حال آدما می سوزه ، تیک تاک ، عقربه ها ، رو توی تکرار یه سری عدد نمی دونم کجایی ، با یه عکس بی حرکت ، اسمشا گذاشتن زندگی ، لحظات خوش . به تیک تاک عقربه ها دلبستن و زمان رو مثل باطری ساعتشون می دونن ، تمام روز رو به تقویم نگاه می کنن و پا به پای ثانیه شمار ، ثانیه ها رو می شمرن  . بعدشم به خاطر از دست دادن این لحظات شیرین و هیجان انگیز (!!!) آه می کشن و افسوس می خورن !!!!ای خدا ، واقعا این زندگی اینه؟!!! به قول پناهی آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟!....

دارم به این فکر می کنم که ساعت آرزوی مرگ تقویم رو می کنه ، یا تقویم  آرزوی مرگ ساعتا داره؟! در هر صورت من آرزو می کنم که هیچ کدوم به آرزشون نرسن ، مگر نه اینکه مرگ ، آغاز جاودانه هاست؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:45 توسط |

.........

قرن انهدام گل ،

 رعشه بر اندام پل ،

 سمفونی از مرگ عشق ،

 توکلید تلخ صلح ،

 موسم حادثه ها

 قرن توبیخ صدا

 دوره ی ترویج کفر ،

 گریه در سوگ خدا !

 

          ***                                                                                

مثل حسی ابدی ،

 یا یه کابوس بدیع ،

 قرن بیست و یکمه

 اسم این تراژدی .

 

این یه قسمت از آهنگ تراژدی هاتف ، آهنگ خیلی قشنگیه ، هر چند باید گریه کرد ...

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 21:27 توسط |

كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد.

كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند.

كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود.

كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد.

كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد.

كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد.

كاش كاش كاش...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 16:33 توسط |